Saturday، September 12، 2009

سیب

" حميد مصدق خرداد 1343"

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

" جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق"
من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت



Tuesday، June 23، 2009

Just Only

Sitting in my chair with my legs on the table…

and the keyboard on my lap!

I imagine…

.

.

I’m on a rocking chair…

In front of my house facing the beach…

Looking at the blue calm see…

The white sand is shining like silver in the sunlight.

A few seagulls are flying so close to the surface…

Fishing perhaps.

A warm breeze is stroking my cheek…

The door opens and she walks out bare foot.

She looks gorgeous in that purple top and long skirt...

Wearing a bracelet and a necklace made from seashells…

With blue ribbons holding half of her hair…

and the breeze is going through the other half…

making her almost irresistible!

She has two glasses of tropic juice

With straws and little umbrellas in them!

I hold her by her waist.

She seats on my lap.

We make out!

.

.

Present time!

Today she questioned my love for her!

Only if she knew! Just only…

Monday، March 30، 2009

باز نگري

جالبه
بعضي وقتا
يه نگاه به سر تا پاي اين بلاگ ميندازم
چقدر روحياتم تو نوشته‌هام تاثير داشته
.
.
.
چند نوشته آخر
هوووووم
و چندتاي قبلشون
.
.
چه تفاوتي
.
.

زيبا

چه‌كسي مي‌داند
كه تو در پيله خود تنهايي

چه‌كسي مي‌داند
كه تو در حسرت يك روزنه در فردايي

پيله‌ات را بگشا
تو به اندازه پروانه شدن زيبايي

Tuesday، February 17، 2009

گريز

در كنار ساحل قدم مي‌زنم...
ساحل صخره‌اي ....
و امواج اقيانوس، كه سالها چونان بر سنگها كوفته‌اند...
و تو ...
و تو همچنان ايستاده‌اي...
و يادت هست آن روز؟
عطر اقيانوس...؟
آه...
كاش مي‌توانستم...
كاش مي‌توانستم گونه‌هاي خيست را
كه نميدانم از اشك است يا آب اقيانوس
لمس كنم
افسوس....
حتي زمان از من مي‌گريزد
افسوس...
.
.
.

Thursday، February 12، 2009

‌و هنوز

آيا به راستي بايد مي‌رفتي؟
.
.
حدود يك سال مي‌گذره
.
.
من هنوز باورم نمي‌شه


Tuesday، February 03، 2009

What it takes?

.
.
.
Honey...
.
It takes more than ONE!
.
.
.
Believe me...
.
.
.

Monday، February 02، 2009

ديدي گفتم!

Wednesday، January 21، 2009

Where is GOD?

I lost my faith in God!

Well…

That is a lie!

But…

I'm haveing serious doubts!

 

Wednesday، January 14، 2009

سكوت

سكوت...

سكوت...

سوالهاي بي جواب...

حرفهاي نگفته...

رازهاي همچنان پنهان...

و دروغ؟!

شايد... نمي‌شه گفت...

اين گناهيه بزرگ و نا بخشودني

به اين راحتي نمي‌شه به آدما اين اتهام رو زد

بخصوص وقتي به چشمات نگاه نمي‌كنند.

خوب شايد مي‌ترسن...

از چي؟!

مگه من گاز مي‌گيرم؟

نه!

از اينكه و قتي دروغ مي‌گن

تو چشاشون معلوم بشه...

از اينكه رازهاشونو

نتونن تو چشاشون قايم كنن...

ولي من رازي براي قايم كردن ندارم...

چيزايي كه دارم و برام باقي مونده

يه وجدان راحته

با يه ذهن پر از سوالهايي كه

جوابشو كس ديگه مي‌دونه...

و سكوت...

كه دوست دارم بشكنمش...

و هرباركه دوباره سكوت كردي بگم:

يادم تو را فراموش

.

.


Tuesday، December 23، 2008

I Can't Sleep

I'm good… been better!
Good day… seen better!
Having a good time… had better!
Know good people… known better!
Having a good job… had better!
Doing good… did better!

He left… she, left…
He left and he is leaving by the weekend…
They are leaving soon and…
I'm still here… don’t know why though!

Why oh why oh why!
What in heaven's name is happening to me?
Why am I selling myself so cheap?
Since when I became so stupid…
So week?

God it hurts…
It hurts SO MUCH!
Unbearable!
I really want to be strong…
To stand tall…
Walk the right path…
So help me God!
Please!
What should I do?
Show me the path!

YOU ARE GETTING CRAZY!
LOOK AT YOU… YOU'RE TALIKG TO YOURSELF…
YOU'RE SO PETHETIC!
.
.

Monday، December 22، 2008

An Obsessed Soul

Emptiness arises…

Darkness sneaks crawling inside…

A freezing breeze cuts through my shattered heart like a saber!


Leave… let me be… I lost everything…

Yet I am compelled to stay…

Compelled to watch… to pick the peaces…


Look… this insignificant thing…

The remains of something that used to be a heart…

Now it’s left behind like an empty sea shell stuck in the sand…


Not to worry… Soon it will be washed away…

Come… come roaring waves… I have nothing else to lose…


I’m not afraid… not any more…

I call God to the challenge!


Tuesday، December 16، 2008

حاليته؟

داشتيم چي مي‌گفتيم؟ . . . ها . . . بنويس . . .
حس عجيبي دارم . . . حاليته؟ . . .
بار اوّلم نيس،‌ ولي خوب . . . مي‌دوني كه . . .
اين چيزا اول و چندم نداره . . . حاليته؟ . . .

مامان ميگه . . . اراده داشته باش . . . هدفت رو فراموش نكن
عزمت رو جزم كن . . .
طفلكي . . . اونم به اين وضعيت كوفتي من . . .
به اين نبودنش عادت كرده . . . حاليته؟ . . .

بابا هم كه دمش گرم . . .
باهاش نمي‌شه دو كلوم حرف زد
يا ياد صحراي كربلا مي‌كنه، يا ميزنه تو خاكي . . .
ولي قربونش برم . . . بدون راهنمايي‌هاش نمي‌دونم الان كجا بودم . . .
سايه‌ش كم نشه . . . حاليته؟ . . .

ولي اين حس كوفتي . . . اي بابا . . .
شايد من هم به نبودنش عادت كردم . . . حاليته؟ . . .

شايد به اينكه . . .
نباشه و بگم چرا نيست؟ . . .
من مي‌خوام، بهش نياز دارم . . .
آخه منم آدمم . . . احساس دارم . . . هورمون دارم . . .
درد رو احساس مي‌كنم . . .
عادت كرده باشم . . . حاليته؟ . . .

خدايي اين رسمش نيست . . .
من توي اين زمينه هيچوقت شانس نياوردم . . .
هر بار گفتم اين يكي ديگه خودشه . . .
ولي نبود . . . حاليته؟ . . .

ميخوام ديوونه نباشم . . . دوست دارم مثل بقيه باشم . . .
فقط يه احمق . . .
اينطوري حداقل زندگي راحت‌تره . . . حاليته؟ . . .

بگذريم . . .
شكايتي ندارم . . . اين راه رو خودم انتخاب كردم . . .
آخه اون وقتها به روح اعتقاد نداشتم . . .
ولي حالا دارم . . . حاليته؟ . . .

نگرانم . . . نگرانم كه چي ميشه . . .
بايد بگم، يا كه نگم . . .
نه! . . . نگم بهتره . . .
نگفتنش هم بد كوفتيه آخه . . . حاليته؟ . . .

تازه اول راهه . . .
ولي من گردن كلفت‌تر از اينام . . .
من بادي نيستم كه بخوام از اين بيدها بلرزم . . .
حاليته؟ . . .

اين يكي رو تا آخرش مي‌رم . . .
به هر قيمتي كه شده . . .
هر قيمتي! . . .
مرگ يه بار، شيون يه بار . . .

خوب . . . چي نوشتي؟ . . .
بخون از اول . . .




Saturday، June 07، 2008

هنوز باورم نميشه!

بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كه تا ناگه ز يكديگرنمانيم

غرضها تيره دارد دوستي را
غرضها را چرا از دل نرانيم

كريمان جان فداي دوست كردند
سگي بگذار ما هم مردمانيم

گهي خوشدل شوي از من كه ميرم
چرا مرده پرست و خصم جانيم

چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رخم را بوسه ده كه اكنون همانيم





Tuesday، May 27، 2008

فرياد

يكي از دوستان به نام "عيسي" كامنت زيبايي براي مطلب "او مسافر بودست" گذاشته بود كه دلم نيومد توي صفحه كامنت بمونه




بنويــسيد كه او قدرت فرياد نداشــــت
آه مي كرد ولــي ، جربزه داد نداشـــت

بنويســـيد كه آن دربه در بـــي تيشه
غيرت عشق جــسورانه فرهاد نداشـت

در قفس زاده شد و عاقبت آنجا پوسيد
گله از محبس و از كينه صياد نداشـت

هيچ كس در دو جهان در غم او گريه نكرد
مـــهر مادر، نفس گرم پدر ياد نداشت

خاك مرده ز سراپاي نگاهش مي ريخت
در هزار آينه يك چهره همزاد نـــداشت

او خودش كرد و خودش خواست كه اينسان باشد
بنويسيد كه او عرضـــه فرياد نــداشت





Monday، April 07، 2008

اگر مي‌دانستي

تو اگر مي‌دانستي
كه چه زجري دارد
كه چه دردي دارد
خنجر از دست رفيقان خوردن
هرگز از من خسته نمي‌پرسيدي
كه چرا تنهايي...؟
.
.

Sunday، March 16، 2008

من درون


گاهي درونم را تنهايي پر ميكند
گاهي دردناك...
گاهي دلچسب...
گاهي درونم صدايم ميكند
گاهي با تمام وجودم از منشاء من فرياد ميزند
گاهي به نرمي حرير نامم را نجوا ميكند
.
.
.
درونم را كه مي‌كاوم
پر از نشانه‌هاست
پر از زخمها
بوسه‌ها
عشقها
درونم پر از خاطره‌هاست

Sunday، October 14، 2007

Always

I was holding her in bed
How grateful one can be
She is sleeping like an angle
I whispered...
I love y...
.
.
Pain...
Grave pain...
Intolerable...
I'm fading...
I collapse...
.
.
I'm light now
No pain...
Not any more
.
.
I see her
but... differently now
She is crying
.
.
Am I dead?
.
.
... Y E S ...
.
.
Don't cry baby, don't cry
.
I'll be there till the stars don't shine
Till the heavens burst and
The words don't rhyme
And I know when I die, you'll be on my mind
And I'll love you
Always... A l w a y s


Wednesday، October 10، 2007

Kiss

BIB BIB
BIB BIB
BIB BIB

Set the alarm off

Hardly open my eyes

It is almost dawn

Got out of the bed really slow

Don't wanna wake you

Breathing softly

GOD

You look like an Angle in your white gown

Must leave

Don't know if I ever come back

Don't know if I ever get to see you again

So I kiss you GOOD MORNING, GOOD EVENING
and
GOOD NIGHT

Sunday، October 07، 2007

جاده

تا كجا بايد رفت
جاده كوتاه ست يا كه دراز
كاش مي‌شد گفت كه اين جاده كه نه
اين كوره راه باريك
در پس تپه و كوه و مرغزار
به كجا خواهد رفت
.
.
به خودم مي‌آيم
مارا چه كه انتهاي اين راه كجاست
ته جاده همين جا ست
ته جاده آنجايست كه «من» مي‌خواهم
چه اهميت دارد كه چرا، كي و كجا
خود راه است مقصود
تك تك سنگهايي كه كف كفش من است
زخم خارهاي كنار جاده
آواي پرستو
كه از چشمه و گل مي‌خواند
بال يك زنبور عسل
نواي تق تق سوختن شاخه مو
شرشر باران و ناله رود
قوس قزح
ماه
آفتاب
.
.
فقط!

اي كاش كسي اينجا بود
تا كه مي‌ديد جهان را
آن گونه كه من مي‌بينم
و به او مي‌گفتم
تا كه پاهاي من اندر گذر است
دور نخواهم شد هرگز
در كنارت خواهم واند
اين همه زيبايي
از آن من و توست
و سپس خواهم گفت
ته جاده آنجايست كه «ما» مي‌خواهيم
نزد يكديگر و بس

Sunday، September 02، 2007

پايان اعتماد

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای
.
.
.
از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم
.
.
.
فردريش نيچه

Wednesday، August 29، 2007

او مسافر بوده ست

روی قبرم بنویسید مسافر بوده ست
بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده ست



.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بنویسید زمین کوچه سرگردانی ست
او در این معبر پر حادثه عابر بوده ست


.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
صفت شاعر اگر همدلی و همدردی ست
در رثایش بنویسید که شاعر بوده ست

بنویسید اگر شعری از او مانده به جای
مردی از طائفه شعر معاصر بوده ست

مدح گویی و ثنا خوانی اگر دینداری ست
بنویسید در این مرحله کافر بوده ست

غزل هجرت بهرنگ همه جا بنویسید
روی قبرم بنویسید مسافر بوده ست



Sunday، May 27، 2007

Shadow of a Lost Dream



I opened my eys
you were gone
.
.
.
it can't be
it wasn't a dream
I could feel the warmth of your breth
but
.
.
.
all i can see is
.
.
.
sea waves hitting the shore
and my own foot prints in the sand
.
.
.
I remember now
this belongs to a distant memory
long ago
when you kissed me
the time has stoped
and I never let the feeling go
.
.
.
I died and you lived
just like my love for you

Saturday، May 26، 2007

نمیدونم خستم چرا؟

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
.
.
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
.
.
هر کس به طریقی دل ما می شکند
خصم جدا دوست جدا می شکند
.
.
خصم اگر می شکند باکی نیست
در عجبم دوست چرا می شکند

Saturday، May 05، 2007

روز میلاد تو

عطر گل، چهچه ی مرغ و هزار مقدم راهت باد
دست چرخ فلک و مهر زمین یارت باد
.
تا که صاقی دهدت آن می ناب از قدح باد صبا
غم و تقدیر فلک جمله فراموشت باد
.
ز شراب ازلی جام بکش قهقه زن
باشد تا سرخی می رنگ گل رویت باد
.
صد سال دگر زی چون این بیست و دو سال
روز میلاد تو فرخنده و میمونت باد
.
گرچه بهرنگ ندارد تحفه ای چون درویش
پیشکشش سبزینه ی برگیست، مقبولت باد

Sunday، April 15، 2007

یاد تو

مطمئن باش كه يادت نرود از دل من
.
مگر آن روز كه در خاك بود منزل من
.
تن من گِل شود و گُل شكفد از گِل من
.
باز هرگز يادت نرود از دل من

Wednesday، April 04، 2007

دلتنگی

هر روز صبح که از خواب پا می شدم

اولین چیزیکه به فکرم می رسید... تو بودی

تجسمی سریع

ابروها... لبها... بینی

وقتی تمام اجزای صورتت رو به یاد می آوردم

تازه یادم می افتاد که از دیشب تا حالا

چقدر دلم برات تنگ شده عزیزم
.
.
.
بیا تا برایت بگویم
که چه اندازه تنهایی من بزرگ است
ولی تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و این خاصیت عشق است

.
.
.
هـِـِـِِـِـِـِـِـِـِـِـی!!! الآن مدتها می گذره

الآن دلتنگ اون صبح هایی ام که دلم برات تنگ می شد

چون حتی یادم نمیاد چشمات چه رنگی بود

Wednesday، February 14، 2007

زمان می گذرد

در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر، با همه تلخی و شیرینی خود
می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
و فقط خاطره ها، که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا می مانند

Wednesday، January 24، 2007

صدف و مروارید

.
.
.
خانه ام همچو صدف
خالی یک تنهاییست
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری
.
.
.

Sunday، December 31، 2006

تو هم از مايي

ابر بارنده به دريا مي گفت
گر نبارم تو كجا دريايي ؟
در دلش خنده كنان دريا گفت
ابر بارنده تو هم از مايي

Friday، September 22، 2006

مي نويسم به ياد دوست

مي نويسم به ياد دوست!
به ياد همبازي كودكي!
به ياد بازيها، به ياد جشن تولدها، به ياد اسباب بازيها و عروسكها!
به ياد آدمكي كه وقتي كوكش مي كردي خر و پوف مي كرد!
به ياد كلكسيون مداد، تراش و پاك كن!
به ياد شيطنت
.
.
.
مي نويسم به ياد بزرگ شدن!
به ياد دماوند!
به ياد مينا كوچولو كه توي دشت شقايقها مي دويد!
به ياد آتش و چاي و ملخ!
.
.
.
و امشب
مي نويسم از لباس سپيد و كيك چند طبقه!
از ساز و آواز و رقص و شاواش!
مي نويسم تا كه فراموش نشه هيچوقت…
شبي كه همبازي دوران كودكي من
به خانه بخت رفت!

Tuesday، July 11، 2006

Things you Love

Try to achieve things you love,
Otherwise you have to love the things you achieve.



سعی کن چیزایی رو که دوست داری بدست بیاری
وگرنه باید چیزایی رو که بدست میاری دوست داشته باشی

Tuesday، November 22، 2005

12 Mottos

  1. I love you, not because of your personality. But for the person I become when I'm with you.
  2. Nobody deserves your tears and the one who does will never make you cry.
  3. If someone doesn’t love you the way you want, doesn’t mean they don’t love you with their whole heart
  4. A true friend is the one who takes your hand but touches your heart.
  5. The worst way of missing someone is when you are with them yet you'll never can have them.
  6. Never stop smiling. Even when you are sad. Because someone would fall in love with your smile any time.
  7. You may be only one person in the whole world, but yet you can be someone's whole world.
  8. Never spend your time with some one who is not willing to spend their time with you.
  9. Maybe it was God's will that you get to know so many mismatches before knowing your true match, so then you can be grateful for that.
  10. Don’t cry for the spilt milk and smile to the thing that are yet to come.
  11. There are always people who would hurt you. But don’t take it out of the next and never trust the one who has hurt you .
  12. Make yourself a better person and make sure you know yourself before any other and expecting them to know you.

Sunday، September 25، 2005

Innocence

Don't you forget about me
Don't you forget about me

We were soft and
young
In the world of
innocence

Don't you forget about me
Don't you forget all our dreams

Now you're gone away
Only emptiness remains



(in memory of my of my passed away friend)

Monday، September 19، 2005

بخشش

نمی بخشمت... هرگز نمی بخشمت... چطور میتونم...
چه حس بدی... نمیتونم...
.
.
.
فراموشت نمیکنم... فراموش نمیکنم که چی گذشت...
نمی ذارم تو هم فراموش کنی...
.
.
.
خودخواهی تا چه حد... نفرت تا چه حد... عشق...
چه واژه بی معنایی...
.
.
.
دلم می خواد فراموشت کنم... دلم می خواد یادم بره که وجود داشتی....
این زخم چقدر عمیق بود...
گرم بودم... سرد شدم...
این قلب داره سرب پمپاژ میکنه...
.
.
.
نمی بخشمت...
این یعنی چی... چی رو... کی رو... یادم نمی یاد...
بی معناست این واژه چقدر...
اما صبر کن ببینم... این چیه... این جای زخم...
.
.
.
عوض شدم... زمان عوضم کرده...
من می بخشمت... لااقل امیدوارم...
.
.
.
هستیم و کسی نمی گوید هست
باشد که نباشیم و بگویند بود!

Sunday، August 28، 2005

Time of the DEATH

We say that the hour of death cannot be forcast.

But when we say this we imagine that the hour is placed in an obscure and distant future.

It never accurs to us that it has any connection with the day already begun,
or that death could arrive this afternoon.

This afternoon which is so sertain
and which has any hour filled in advance.

Saturday، August 20، 2005

Happy Annivesary

روزگار وصل ياران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد

Wednesday، August 17، 2005

فلسفه

فلسفه نوري نيست كه دانايان آگاه بر همه چيز، در دل جاهلان بيفكنند0
فلسفه گفتگويي ميان دو انسان برابر است
كه توافق ميكنند تسليم زور استدلال شوند
نه استدلال زور

Saturday، May 28، 2005

آدم و حوا

گفت
انديشه ابليسي من سجده به حواست
بر او كه دليليست بر آدم شدن من
.
گفتم
آدم چه تواند كه در اين دير بماند
تا دل گروي پيچ سر زلف تو دارد
.
ابليس اگر سجده بر اين خاك ندارد
ديده است كه او سر گروي خاك تو دارد
.
گويند كه حواست دليل غم آدم
خنك آن غم كه از خاطره بوي تو دارد

Monday، May 02، 2005

آرزوي من

داري چي ميخوني؟ كتاب شعر؟ چه عجيب
كجاش عجيبه؟
گفتم لابد داري فلسفه ميخوني. حالا چرا شعر؟
اشكالش چيه؟
هيچي... حالا از كي شعر ميخوني؟
از هركي... شاعرش مهم نيست. همه شعراي يه شاعر رو همه نمي فهمن
يعني چي؟
خوب يه چيزايي تو حرفاشون هست كه مخاطبش خاصه
فقط اون شخص يا اشخاص ميفهمن دقيقاً چي ميخواسته بگه
بقيه يا برداشت خودشونو ميكنن يا اصلاً نميفهمن چي گفته
مثلاً اين يكي رو نگاه كن. اين شعر خيلي قشنگه
احساسات شاعر انقدر زيبا، معصوم و عاشقانس كه دوست داري تو هم بگي

به جان جوشم كه جوياي تو باشم
خسي در موج درياي تو باشم
تمام آرزوهاي مني كاش
يكي از آرزوهاي تو باشم
شفيعي كدكني

Sunday، April 10، 2005

تيك تيك

تيك تيك، تاك تاك، تاپ تاپ...

به گوش مي‌رسيد...

صداي ساعت قديمي روي ديوار

و قلب تو كه گوش من رويش بود...

نشان از گذر زمان... چه زود... چه دير...

مي‌گذشت آيا اصلاً؟

.

.

.

و صداي گرامافوني ازدور...

"بهار ما گذشته... گذشته ها گذشته..."

"شد خزان.... گلشن... آشنايي..."

.

.

.

"روزي كه بجاي تولدت مبارك گفتند:

يكسال پيرتر شدي،

باور نداري؟

تو آينه نگاه كن!"

.

.

.

و من آنچه خواستم توقف اين تيك تيك و

تداوم آن تاپ تاپ بود، تا ابد.

و چه گزاف بود بهاي خواسته نيافته‌ام

"خام بدم، پخته شدم، سوختم"

.

.

.

زمان نمي‌گذرد

عمر ره نمي‌سپرد

صداي ساعت شماته بانگ تكرار است

خوشا به حال آنكه لحظه لحظه‌اش،

از بانگ عشق سرشار است.

Sunday، March 13، 2005

Don't

If one day someone told you "I love you", don't try to tell her that you love her.
If she told you that she is in love with you, don't try to love her back.
If she told you that you mean the world to her, don't try to make her your whole world.
.
Cause one day she will tell you that she hates you and this time you can not try to hate her... !!!!

Saturday، February 26، 2005

هنر و حقیقت

If art and truth cant live together,
Let art die!
"Roman Rolan"
اگر هنر و حقیقت نمی توانند با هم زندگی کنند،
بگذار هنر بمیرد!
"رومن رولان"

Sunday، February 20، 2005

Pity

I’ve never seen a wild thing feel sorry for itself,
A bird will fall frozen dead from a bough,
without ever having felt pity or sorry for itself!

Saturday، February 12، 2005

خوشا مردن

خوشا رفتن
خوشا ديوانگی را ياد کردن
خوشا عاشقان را عاشقانه در خفا کشتن
خوشا زهرآلود خنجری در پشت دوست بنشاندن
خوشا درد آلود ناله طفلان گريان را
چو خاموش کردن شمعی بدست باد بسپردن...

خوشا با اهرمن آميختن
خوشا آتش بر بستان دوستيها نشاندن
خوشا در بزم و شادی جام زهر نوشيدن
خوشا کشتن!
خوشا مردن!
خوشا بر خون يکديگر تا قيامت آسوده خفتن...

Sunday، February 06، 2005

من و تو

کنارچشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
.
چو نوشیدم از آن آب گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

Tuesday، February 01، 2005

زبان بي زبانان

غنچه، با لبخند، مي‌گويد:
تماشايم كنيد!
.
گل، بتابد چهره همچون چلچراغ:
يك نظر در روي زيبايم كنيد!
.
سروناز،
سرخوش و طناز، مي‌بالد به خويش:
گوشه چشمي به بالايم كنيد!
.
باد نجوا ميكند در گوش برگ:
سر در آغوش گلي دارم كنار چتر بيد،
راه دوري نيست. پيدايم كنيد!
.
رود ميگويد:
زاري‌ام را بشنويد!
گوش بر آواي غمهايم كنيد!
.
.
.
پشت پرده، باغ اما در هراس.
باز پاييز است و در راهند
آن دژخيم و داس
.
سنگها هم حرفهايي ميزنند.
گوش كن خاموشها گوياترند!
.
از در و ديوار مي‌بارد سخن
تا كجا دريابد آنرا جان من
در خموشي‌هاي من فريادهاست
آن كه دريابد چه ميگويم كجاست؟
.
.
.
آشنايي با زبان بي‌زباناني چو ما دشوار نيست،
چشم و گوشي هست مردم را، دريغ!
گوشها هشيار نه،
چشمها بيدار نيست!
فریدون مشیری

Monday، January 03، 2005

کودک و خورشید

کودکی از خورشید پرسید
چراغت را آخر که خاموش کرد؟
.
بادی، یا شاید که دستی سنگدل
شعله گرم تو را کم نور کرد
.
گفت شعله ام کاستی نگیرد هرگز
آسمان خانه ات ابریست شاید

Saturday، January 01، 2005

زندگی خالی نیست

اگه یه کم فکر کنی
به زمان، به زندگی
می بینی این دنیا ارزش زنده بودن نداره
اگه بیشتر فکر کنی
به مرگ، به غمها، به شادیها
می بینی مرگ و زندگی ارزش حتی فکر کردن رو هم ندارن
.
.
.
به چیزی که داری بچسب
و از تک تک لحظاتی که داریش لذت ببر
و شکرگزار باش
چون اون چیز ممکنه همون آرزوی دیروزت باشه
چون اون چیز میتونه بزرگترین آرزوی فردات باشه
.
.
.
زندگی خالی نیست
مهربانی هست
سیب هست
ایمان هست
.
آری
.
تا شقایق هست زندگی باید کرد

Tuesday، December 14، 2004

همون موقع000

By the time you think that nobody understands your heart, somewhere at the same time, someone is counting the moments to see you!
زماني كه فكر ميكني كسي حرف دلتو نميفهمه، درست همون موقع، يه جايي، يكي داره براي ديدنت لحظه شماري ميكنه0

شكر و شكايت

زان يار دلنوازم شكريست با شكايت
گر گوش شكوه داري بشنو تو اين روايت
.
بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
از شست و شو گرفته تا برق كفشهايت
.
رندان تشنه لب را آبي نمي‌دهد كس
گويي تويي يزيد و اين خانه كربلايت
.
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
خواهي شوي مُعَلّّق از سقف با پاهايت
.
چشمت‌به‌غمزه‌ مارا خون‌خورد ومي‌پسندي
قربان آن لبان و ابروهاي كمانت
.
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
گفتم بگو كجايي تا بشنوم صدايت
.
از هرطرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
چون كه ديشب بديدم آن فيلم ترسناكت
.
اي آفتاب خوبان مي‌جوشد اندرونم
مثل چايي كه ريختم من توي استكانت
.
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
لابد بر مماسي در مرز بي‌نهايت
.
هرچند بردي آبم روي از درت نتابم
خواهم نشست همينجا تا بررسد قيامت
.
عشقت رسد به فرياد ار خود بسان بنده
حافظ سرت بكوبد وز شعر بي رعايت

Sunday، December 05، 2004

رهگذر

عشق رهگذریست که در ساحل قدم می زند و رد پایش بر روی شن باقی می ماند



Love is walking on the shore and leaves the footprints in the sand!


Sunday، November 28، 2004

گناه من چيه؟

گناه من چيه؟
من آخه چه خطايي كردم؟
مگه آدم ديگه چي ممكنه بخواد؟
هر كاري كه فكر مي‌كردم لازمه كردم. ديگه فكرم به جايي قد نمي‌ده
ديگه طاقت ندارم.آخه گناه من چيه؟
حق من نيست اين همه عذاب
كابوس روگذاشتن براي زمان خواب
چون اگه ازش ترسيدي بتوني بيدار شي
من تو بيداري كابوس مي‌بينم
منو تو بيداري شكنجه مي‌كنن
ميدونن... اونا ميدونن... خدا جون
چقدر هم خوب ميدونن
وقتي به شكنجه‌گرم نگاه مي‌كنم، قيافش مثل خودمه
منو... آخه به كي بگم بفهمه؟ منو... منو با خودم شكنجه ميدن
.
.
.
به خودم مي‌گم تو ايني و از اينكه خودتي افتخار ميكنم و زجر مي‌كشم
ولي چرا؟
منو نيافريدن كه زجر بكشم
مگه گناه من چيه؟
من آخه چه خطايي كردم؟
.
.
.
حق كي رو خوردم؟ دل كي رو شكستم؟
در حق كي خيانت كردم؟
چرا آدما عوض مي‌شن؟
من چرا اين همه سوال دارم كه جوابشو نمي‌دونم؟
چرا هيولاهاي ذهن من اينقدر قويند؟
من گريه كردن بلدم... فقط اشك نمي‌ريزم
ولي حتي گريه ام هم نمياد
.
.
.
ديگه نمي‌دونم
ميخوام بخوابم
بلكه تو خواب كابوسام تا فردا راحتم بزارن

Wednesday، November 24، 2004

حقيقت... درك كردن يا نكردن

نقل قول
بعضي انسانها ذهن بازي براي درك و قبول عقايد و حقايق گوناگون دارند. گاهي دربرخورد اول چنان آنرا درك مي‌كنند كه گويي مديديست كه با آن آشنا هستند
افسوس كه بسياري از اين آزادگان فكر سرانجام عقيده‌اي براي خود برمي‌گزينند و چنان بر آن اصرار مي‌ورزند كه در برابر حقايق انكار ناپذير و عقايد ديگر همچون كوري در مقابل طلوع آفتاب خواهند بود
بهرنگ اسكندري
81/10/26

اطلاعيه

بنا بر گزارش يك منبع آگاه، در سيستم انعكاس نظرات مخاطبين اشكالي به وقوع پيوسته بود كه بدين وسيله از خوانندگان محترم پوزش طلب داريم وبه اطلاع مي‌رسانيم كه به ياري دست‌اندركاران امر اين مشكل مرتفع شده است
اوليس

Thursday، November 18، 2004

عطر اقيانوس

يادت هست آن روز... عطر اقيانوس را در گوشهايت زمزمه كردم؟... يادت نيست، چون آنچه به تو دادم عطر نبود!!! طعم خوش گلابي وحشي‌اي بود كه از باغ آقا هاشم برايت چيده بودم... خارش زخمي بود كه گوش‌ماهي‌هاي پاي حوض بي‌بي شهربانو بر پايت زد... و آواي امواج اقيانوس كه از توبه‌توي حلزون دايي رضا به گوش مي‌رسيد... يادم هست و يادت نيست
.
.
.
افسوس! چه گويم كه ناگفتنم بهتر است0

Tuesday، November 16، 2004

خاصيت عشق

بيا تا برايت بگويم؛
چه اندازه تنهايي من بزرگ است
ولي تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نمي كرد
و اين خاصيت عشق است

Sunday، November 14، 2004

گفتم گفتي گفت... چي گفت؟

گفتم غم تو دارم، گفتا به من چه داري
گفتم كه ماه من شو، گفتا تو عقل نداري
.
گفتم ز خوبرويان رسم وفا بياموز
گفتا ز باوفاي خودت كجارو داري؟
.
گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا كه اي خيالباف، توكه بافتي چي داري؟
.
گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت
گفتا كه من نخواستم اين لعل زهرماري
.
گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد
گفتا مگه نخواستي رفيق نيمه راهي؟
.
گفتم خوشا هوايي كز باد صبح خيزد
گفتا زده به كلّت، حتماً شدي هوايي
.
گفتم دل رحيمت كي عزم صلح دارد
گفتا دلي نمونده، صلحي نمونده باقي
.
گفتم زمان عشرت ديدي كه چون سر آمد
گفتا‌خموش‌بدبخت واسه‌اينكه خواب ميديدي
.
گفتم زدستكاري حافظ مرا ببخشا
گفت اين چيه سرودي طنز ماست و خياري

Friday، November 12، 2004

من تنهام

چند وقته مي خوام يه چيزي تو اين صفحه كوفتي بنويسم، چيزي به ذهنم نمياد. نه كه سوژه نباشه. حرفش نيست. هركي بهم ميرسه ميگه تو فكري. وقتي ساكتي داري به يچي فكر ميكني. چيه؟ به چي فكر ميكني؟ چرا ساكتي؟ يه چيزي فرق كرده. عوض شدي. شايد مدل موهامه؟ شايد! نه، يه چيز ديگس... تو مثل سابق نيستي اون آدم پر شر و شوري كه همه دوسش داشتن نيستي. «من» تنهام. «من» تنهام. «مـــــــــــــــن» تنهــــــــــــــــــام! چي ميگي ديوونه؟ اينهمه دوست داري. چشاتو باز كن، اينهمه آدم دور و برت هستن. نه، چشام مشكل نداره. دارم اين صفحه رو هم ميبينم. حتي يه كامنت يك كلمه‌اي هم توش نيست. پس اينارو برا كي مينويسم؟ «من» خستم! «من» هنوز كلي انرژي دارم! «من» از اينكه بگم «من» خسته شدم. دوست دارم بگم «ما»! ولي به كي بگم؟ با كي بگم؟ فقط تو ميشنوي. «من» هم كه به حساب نميام. «من» هميشه بودم. راست ميگي، «من» چقدر تنهام

Tuesday، October 19، 2004

زمان

هر لحظه‌اي از آينده، خاطره‌اي ست از گذشته

Sunday، October 10، 2004

فراموش‌كار

تورو خدا يكي به داد برسه. اين بچه از دست رفت. من كه طوريم نيست چرا كولي بازي در مياري؟ تو هيچي نگو. همه اولش همينو ميگن، دو قدم كه ميرن جلوتر پس ميوفتن. اي بابا! مگه دفه اولمه؟ اين دفه فرق داره. فرقش چيه؟ اين تو بميري از اون من بميرما نيست! ولي من هنوز همون آدم قبليم. فكر ميكني. گيريم هم كه باشي، الآن شرايط فرق كرده. اگر من... اااااااااااااه! انقدر با من بحث نكن. به جاي مقاومت يكم اون سلولاي مغزتو به كار بگير. تو عوض شدي!!! توقبلاً با خودت اقلاً صادق بودي. حالا چي شده تا موقع عمل ميرسه دست و پات ميلرزه، كم مياري، زبونت قفل ميشه. چه مرگته؟ چرا بهش نميگي؟ شايد كور شدي. واسم سخته اعتماد كردن. غلط كردي! پس كي بود ميگفت، ايمان داشته باش. خوب آخه فكر كنم هنوز يكم... ميدونم... شايد... شايدم نه... شايد تاحالا حتي دير هم شده باشه. وااااااي حتي نمي‌خوام بهش فكر كنم. ميترسي؟ يه كم. به ياد بيار كي بودي. چي فكر ميكردي. به ياد بيار كه اعتقاد داشتي چي درسته. راس ميگي، عوض نشدي. فقط فراموش كردي.

Saturday، October 02، 2004

اعتماد

اعتماد! داشتن يا نداشتن مساله اين است. همه آدما خوبن مگه خلافش ثابت بشه. يه خوشبين ايداليست! خوب همه بدن مگه خلافش ثابت بشه، خوب شد. ايندفه يه بد بين افراطي! بالاخره نفهميديم، با كدوم ساز بايد برقصيم؟ اصلاً كي گفته بايد برقصي؟ خوب بس كي جواب مساله رو بده؟ اينش ديگه جاي فكر داره. چرا؟ اي بيخبران، راه نه اين است و نه آن! مگه من دستم به اوني كه به تو كتاب ميرسونه نرسه. اتفاقاً اينو يه جا شنيده بودم. كاملش يه چيز ديگس. از كجا معلوم داري راست ميگي؟ يعني به من اعتماد نداري؟ نه كه ندارم! اه، واسه چي؟ تو به من اعتماد داري؟ حالا كه تو نداري منم مشكوك شدم. اعتماد يه چيز دو طرفس. خارجيا چي بهش ميگن؟ ميوچووال ؟ آره خودشه. مثل دسته چپق كه بايد حتماً دوتا سر داشته باشه. ميگه اون فقط به درد خراط مي خوره. بالاخره ما چيكار كنيم؟ شايد لازم باشه صبر كني! تا كي؟ تا هر وقت كه بتوني اعتماد كني! تا اون وقت چه كنم؟ فقط تماشا كن و ايمان داشته باش. ولي نه از روي احساس. اونايي كه ارزش اعتماد ندارن از احساسات آدما استفاده مي كنن. هوشيار باش نه بي اعتماد!

Friday، September 24، 2004

Change!

I haven't changed. Can't you see how easily I dedicate myself to you? Don't you feel my grief when I take your shoulder? Don’t tell me that I've changed. There was neither a fantasy, nor was It a dream. We could be better than this. we could tear all the chains of captivity and get rid of this crazy world. We were not strong enough to bear the cruelty, and the world was not strong enough to believe us.
Don't lie to me! your eyes tell everything. your sadness shouts the bitter pain. Listen...YOU have changed. your smile Is faded away, your lips whisper vague words, your faith is not strong anymore, but your eyes never lie. I know that you have changed ,but why?!

Thursday، September 23، 2004

داري راري راي

داري راري راي… به به! مي بينم كه شاديو با دمت گردو مي شكني. آخه عروسي دوستم بود. خوب تو چرا خوشحالي. عروسي اون بوده. خوب اونم دوست من بوده. خوب ايشالا عروسي خودت! نفرين ميكني؟ آخِي! تفلكي شادوماد. يادمه كله پاچشو بار گذاشته بودي. پس مستجاب الدعوه هم بودي و ماخبر نداشتيم؟ باز تو اومدي و نسازي؟ ببينم ميتوني يه شبِ خوب داشتيم، از دماغمون در بياري؟ آخه… يه دقيقه ساكت باش حرف نزن امشب شب شادوماده، ميخوام دو كَلوم باهاش اختلات كنم… بابا! خوشتيپ! عجب شادومادي شده بودي بابا. يه چند وقتي بود ميخواستم ببينمت، روزگار سنگ جلو پام مينداخت. اما اونشب روشو كم كردم. باورم نميشه! اين خل و چل راس ميگه. يادمه تو و عروستو با هم ديده بودم كه ميام خونتون، مياي دم در، با هم روبوسي ميكنيم، ميشينيم، خانومت برامون چايي ميايره… خدا! انقدر اين خيال قشنگ بود كه حتي دوس نداشتم بقيشو بسازم. نميدوني چقدر خوشحال شدم وقتي بهم گفتي تصميم گرفتين با هم ازدواج كنين. راستي الان چند ساله ميشناسمت؟ فكر كنم پنج سالي شده باشه. من هنوز همون بچه پرروام كه رو صندلي تو جا خوش كرده بود. چه روزايي! شب كاريا، تا صبح كار تحويل دادنا، املت درست كردنا، مسخره بازييا، نقشه دزدي كشيدنا…سفر رفتنا. ميدوني اگه قسمتهاي خاطرات خوب ذهن منو ورق بزني، اسم خودتو تو خيلي از ورقاش پيدا ميكني. دوست خوبم! داداشم! همكارم! دوستم! سعادت، خوشبختي، موفقيت و آرامش، آرزوي من براي تو. من نمي گويم در اين عالم، گرمپو، تابنده، هستي بخش چون خورشيد باش. تا تواني پاك و روشن، مثل باران، مثل مرواريد باش. به ياد خودمو خودت! دوستيمون پايدار تا ابد... خوب! حالا هر چي ميخواي حرفـ… آخِي! بيا بدبخت! بگير اشكاتو پاك كن. فوووووووووزززززززپ. موف، موف!!؟؟

Tuesday، September 21، 2004

دلم به حال دروغگوها مي سوزه

دلم به حال دروغگوها مي سوزه! خدا رحم كنه. باز ديگه چي شده؟ به نظرم اونايي كه دروغگوان، آدماي بدبختين. بخصوص اوناييشون كه تو دروغگويي ماهرترن. دنياشون جهنمه! اتفاقاً! اونا كه از همه وضعشون بايد بهتر باشه. وقتي بلده خوب يه چيزي رو مخفي كنه طوريكه كسي نفهمه، ديگه ميخواد نگران چي باشه؟ خوبه آدم دوقدم جلوتر از دماغشم ببينه! منظور؟ كافر همه را به كيش خود پندارد! باز كي به اين بي جنبه كتاب فلسفي داده؟ وقتي يكي ميدونه كه ميتونه خوب فيلم بازي كنه، با خودش ميگه چرا اون يكي نتونه؟ اگه اونم به خوبي خودم باشه كه نمي فهمم داره فيلم بازي ميكنه!!! ببينم اسم كتابي كه خوندي چيه؟ صداقت خوب چیزیه!!؟؟

تنهايي چيز خوبيه

تنهايي چيز خوبيه! بخصوص وقتي دوروبرت پر از آدمه. مثل اين ميمونه كه به اوركات دعوتت كردن ولي نرفتي عضو بشي. يه دست هم كه آخه صدا نداره. شايد واسه همينه خدا دوتا دست براي هر كي آفريده. لجباز!... قُد!... چرا نمي خواي قبول كني؟ هي بابا! آدم وقتي تصميم مي گيره با كسي باشه، اولين بهايي كه براش مي پردازه تنهاييشه. بماند كه وقتي عضو اوركات مي شي از طريق يك نفر به يك ميليون و اندي آدم وصلت مي كنن. در نهايت تنهايي چيز خو... خيلي خوب بابا! هرچي تو مي گي!‌ به جهنم! تنهايي چيز بديه! مثل باطلاق مي مونه. هرچي بيشتر توش باشي بيشتر فرو مي ري! فكر كنم حتي خدا هم تنهايي رو دوست نداره! اوهو! مثل فيلسوفا شدي. از كي تا حالا؟ نكنه عاشق شدي كَلَك؟ آخه تو و عشق؟! اِهه! باز كه خل شدي. مگه خودت نگفته بودي عشق از زندگي بهتره، دوست داشتن از عشق؟ چرا! خوب پس چي داري واسه خودت بلغور مي كني پشت سر حرف در ميآرن. عشق چيز مقدسيه! مي دونم! رو زمين پيدا نمي شه! خودم مي دونم!!! چرا داد ميزني؟ توضيح واضحات مي دي آخه! بعضي وقتا لازمه آدم يه چيزايي رو واسه خودش دوباره معلوم كنه. ببينم اصلاً تو طرف كي هستي، اول اينو معلوم كن. خوب معلومه طرف هركي حق باهاش باشه. پوف! دوباره شروع كرد. بهش بگو دست وردار، ديگه ديونه شدن اين همه قمپز ناَره! يعني هر كي طرف حق رو ميگيره ديوونس؟ آره ديگه. بايد ببيني چي به صلاحه! اون ديگه تصميمش با من نيست، با خداست! اين كه حق با كيه تصميمش با توه ديگه؟ كي گفته؟ شاهدم! پاتو گذاشتي روش. ميگم پاتو از رو دمم وردار! دم خودمه، دوست دارم پامو بذارم روش. خيلي خري! معلومه، خري كه خر نباشه قاطره! من اصلاً با تو قهرم! خوب بازم تنها ميشي!‌ 23 سال بودم، اينم روش. مثل اينكه باطلاقه يادت رفته! مي ترسي؟ نه، كي ميگه؟ من؟؟!!!.......... هنوز قهري؟... الو؟... كسي اونجا نيست؟... فكر كنم غرق شد... لجباز... متولد ماه مهره ديگه!... حتي دستشو نداد كمكش كنم... هـِـِـِـِـِـي... داشتيم چي مي گفتيم؟ بنويس!... ما رو آواره و رسوا كردي. حاليته؟