شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۳

هنر و حقیقت

If art and truth cant live together,
Let art die!
"Roman Rolan"
اگر هنر و حقیقت نمی توانند با هم زندگی کنند،
بگذار هنر بمیرد!
"رومن رولان"

یکشنبه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۳

Pity

I’ve never seen a wild thing feel sorry for itself,
A bird will fall frozen dead from a bough,
without ever having felt pity or sorry for itself!

شنبه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۳

خوشا مردن

خوشا رفتن
خوشا ديوانگی را ياد کردن
خوشا عاشقان را عاشقانه در خفا کشتن
خوشا زهرآلود خنجری در پشت دوست بنشاندن
خوشا درد آلود ناله طفلان گريان را
چو خاموش کردن شمعی بدست باد بسپردن...

خوشا با اهرمن آميختن
خوشا آتش بر بستان دوستيها نشاندن
خوشا در بزم و شادی جام زهر نوشيدن
خوشا کشتن!
خوشا مردن!
خوشا بر خون يکديگر تا قيامت آسوده خفتن...

یکشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۳

من و تو

کنارچشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
.
چو نوشیدم از آن آب گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب

سه‌شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۳

زبان بي زبانان

غنچه، با لبخند، مي‌گويد:
تماشايم كنيد!
.
گل، بتابد چهره همچون چلچراغ:
يك نظر در روي زيبايم كنيد!
.
سروناز،
سرخوش و طناز، مي‌بالد به خويش:
گوشه چشمي به بالايم كنيد!
.
باد نجوا ميكند در گوش برگ:
سر در آغوش گلي دارم كنار چتر بيد،
راه دوري نيست. پيدايم كنيد!
.
رود ميگويد:
زاري‌ام را بشنويد!
گوش بر آواي غمهايم كنيد!
.
.
.
پشت پرده، باغ اما در هراس.
باز پاييز است و در راهند
آن دژخيم و داس
.
سنگها هم حرفهايي ميزنند.
گوش كن خاموشها گوياترند!
.
از در و ديوار مي‌بارد سخن
تا كجا دريابد آنرا جان من
در خموشي‌هاي من فريادهاست
آن كه دريابد چه ميگويم كجاست؟
.
.
.
آشنايي با زبان بي‌زباناني چو ما دشوار نيست،
چشم و گوشي هست مردم را، دريغ!
گوشها هشيار نه،
چشمها بيدار نيست!
فریدون مشیری