غنچه، با لبخند، ميگويد:
تماشايم كنيد!
.
گل، بتابد چهره همچون چلچراغ:
يك نظر در روي زيبايم كنيد!
.
سروناز،
سرخوش و طناز، ميبالد به خويش:
گوشه چشمي به بالايم كنيد!
.
باد نجوا ميكند در گوش برگ:
سر در آغوش گلي دارم كنار چتر بيد،
راه دوري نيست. پيدايم كنيد!
.
رود ميگويد:
زاريام را بشنويد!
گوش بر آواي غمهايم كنيد!
.
.
.
پشت پرده، باغ اما در هراس.
باز پاييز است و در راهند
آن دژخيم و داس
.
سنگها هم حرفهايي ميزنند.
گوش كن خاموشها گوياترند!
.
از در و ديوار ميبارد سخن
تا كجا دريابد آنرا جان من
در خموشيهاي من فريادهاست
آن كه دريابد چه ميگويم كجاست؟
.
.
.
آشنايي با زبان بيزباناني چو ما دشوار نيست،
چشم و گوشي هست مردم را، دريغ!
گوشها هشيار نه،
چشمها بيدار نيست!
فریدون مشیری