جمعه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۵

مي نويسم به ياد دوست

مي نويسم به ياد دوست!
به ياد همبازي كودكي!
به ياد بازيها، به ياد جشن تولدها، به ياد اسباب بازيها و عروسكها!
به ياد آدمكي كه وقتي كوكش مي كردي خر و پوف مي كرد!
به ياد كلكسيون مداد، تراش و پاك كن!
به ياد شيطنت
.
.
.
مي نويسم به ياد بزرگ شدن!
به ياد دماوند!
به ياد مينا كوچولو كه توي دشت شقايقها مي دويد!
به ياد آتش و چاي و ملخ!
.
.
.
و امشب
مي نويسم از لباس سپيد و كيك چند طبقه!
از ساز و آواز و رقص و شاواش!
مي نويسم تا كه فراموش نشه هيچوقت…
شبي كه همبازي دوران كودكي من
به خانه بخت رفت!