بنويــسيد كه او قدرت فرياد نداشــــت
آه مي كرد ولــي ، جربزه داد نداشـــت
بنويســـيد كه آن دربه در بـــي تيشه
غيرت عشق جــسورانه فرهاد نداشـت
در قفس زاده شد و عاقبت آنجا پوسيد
گله از محبس و از كينه صياد نداشـت
هيچ كس در دو جهان در غم او گريه نكرد
مـــهر مادر، نفس گرم پدر ياد نداشت
خاك مرده ز سراپاي نگاهش مي ريخت
در هزار آينه يك چهره همزاد نـــداشت
او خودش كرد و خودش خواست كه اينسان باشد
بنويسيد كه او عرضـــه فرياد نــداشت
آه مي كرد ولــي ، جربزه داد نداشـــت
بنويســـيد كه آن دربه در بـــي تيشه
غيرت عشق جــسورانه فرهاد نداشـت
در قفس زاده شد و عاقبت آنجا پوسيد
گله از محبس و از كينه صياد نداشـت
هيچ كس در دو جهان در غم او گريه نكرد
مـــهر مادر، نفس گرم پدر ياد نداشت
خاك مرده ز سراپاي نگاهش مي ريخت
در هزار آينه يك چهره همزاد نـــداشت
او خودش كرد و خودش خواست كه اينسان باشد
بنويسيد كه او عرضـــه فرياد نــداشت
