چهارشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۷

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

سكوت

سكوت...

سكوت...

سوالهاي بي جواب...

حرفهاي نگفته...

رازهاي همچنان پنهان...

و دروغ؟!

شايد... نمي‌شه گفت...

اين گناهيه بزرگ و نا بخشودني

به اين راحتي نمي‌شه به آدما اين اتهام رو زد

بخصوص وقتي به چشمات نگاه نمي‌كنند.

خوب شايد مي‌ترسن...

از چي؟!

مگه من گاز مي‌گيرم؟

نه!

از اينكه و قتي دروغ مي‌گن

تو چشاشون معلوم بشه...

از اينكه رازهاشونو

نتونن تو چشاشون قايم كنن...

ولي من رازي براي قايم كردن ندارم...

چيزايي كه دارم و برام باقي مونده

يه وجدان راحته

با يه ذهن پر از سوالهايي كه

جوابشو كس ديگه مي‌دونه...

و سكوت...

كه دوست دارم بشكنمش...

و هرباركه دوباره سكوت كردي بگم:

يادم تو را فراموش

.

.