سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

شكر و شكايت

زان يار دلنوازم شكريست با شكايت
گر گوش شكوه داري بشنو تو اين روايت
.
بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
از شست و شو گرفته تا برق كفشهايت
.
رندان تشنه لب را آبي نمي‌دهد كس
گويي تويي يزيد و اين خانه كربلايت
.
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
خواهي شوي مُعَلّّق از سقف با پاهايت
.
چشمت‌به‌غمزه‌ مارا خون‌خورد ومي‌پسندي
قربان آن لبان و ابروهاي كمانت
.
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
گفتم بگو كجايي تا بشنوم صدايت
.
از هرطرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
چون كه ديشب بديدم آن فيلم ترسناكت
.
اي آفتاب خوبان مي‌جوشد اندرونم
مثل چايي كه ريختم من توي استكانت
.
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
لابد بر مماسي در مرز بي‌نهايت
.
هرچند بردي آبم روي از درت نتابم
خواهم نشست همينجا تا بررسد قيامت
.
عشقت رسد به فرياد ار خود بسان بنده
حافظ سرت بكوبد وز شعر بي رعايت

هیچ نظری موجود نیست: