سه‌شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۳

همون موقع000

By the time you think that nobody understands your heart, somewhere at the same time, someone is counting the moments to see you!
زماني كه فكر ميكني كسي حرف دلتو نميفهمه، درست همون موقع، يه جايي، يكي داره براي ديدنت لحظه شماري ميكنه0

شكر و شكايت

زان يار دلنوازم شكريست با شكايت
گر گوش شكوه داري بشنو تو اين روايت
.
بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
از شست و شو گرفته تا برق كفشهايت
.
رندان تشنه لب را آبي نمي‌دهد كس
گويي تويي يزيد و اين خانه كربلايت
.
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
خواهي شوي مُعَلّّق از سقف با پاهايت
.
چشمت‌به‌غمزه‌ مارا خون‌خورد ومي‌پسندي
قربان آن لبان و ابروهاي كمانت
.
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
گفتم بگو كجايي تا بشنوم صدايت
.
از هرطرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود
چون كه ديشب بديدم آن فيلم ترسناكت
.
اي آفتاب خوبان مي‌جوشد اندرونم
مثل چايي كه ريختم من توي استكانت
.
اين راه را نهايت صورت كجا توان بست
لابد بر مماسي در مرز بي‌نهايت
.
هرچند بردي آبم روي از درت نتابم
خواهم نشست همينجا تا بررسد قيامت
.
عشقت رسد به فرياد ار خود بسان بنده
حافظ سرت بكوبد وز شعر بي رعايت

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۳

رهگذر

عشق رهگذریست که در ساحل قدم می زند و رد پایش بر روی شن باقی می ماند



Love is walking on the shore and leaves the footprints in the sand!