چهارشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۸۶

دلتنگی

هر روز صبح که از خواب پا می شدم

اولین چیزیکه به فکرم می رسید... تو بودی

تجسمی سریع

ابروها... لبها... بینی

وقتی تمام اجزای صورتت رو به یاد می آوردم

تازه یادم می افتاد که از دیشب تا حالا

چقدر دلم برات تنگ شده عزیزم
.
.
.
بیا تا برایت بگویم
که چه اندازه تنهایی من بزرگ است
ولی تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و این خاصیت عشق است

.
.
.
هـِـِـِِـِـِـِـِـِـِـِـی!!! الآن مدتها می گذره

الآن دلتنگ اون صبح هایی ام که دلم برات تنگ می شد

چون حتی یادم نمیاد چشمات چه رنگی بود

هیچ نظری موجود نیست: