پنجشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۳

داري راري راي

داري راري راي… به به! مي بينم كه شاديو با دمت گردو مي شكني. آخه عروسي دوستم بود. خوب تو چرا خوشحالي. عروسي اون بوده. خوب اونم دوست من بوده. خوب ايشالا عروسي خودت! نفرين ميكني؟ آخِي! تفلكي شادوماد. يادمه كله پاچشو بار گذاشته بودي. پس مستجاب الدعوه هم بودي و ماخبر نداشتيم؟ باز تو اومدي و نسازي؟ ببينم ميتوني يه شبِ خوب داشتيم، از دماغمون در بياري؟ آخه… يه دقيقه ساكت باش حرف نزن امشب شب شادوماده، ميخوام دو كَلوم باهاش اختلات كنم… بابا! خوشتيپ! عجب شادومادي شده بودي بابا. يه چند وقتي بود ميخواستم ببينمت، روزگار سنگ جلو پام مينداخت. اما اونشب روشو كم كردم. باورم نميشه! اين خل و چل راس ميگه. يادمه تو و عروستو با هم ديده بودم كه ميام خونتون، مياي دم در، با هم روبوسي ميكنيم، ميشينيم، خانومت برامون چايي ميايره… خدا! انقدر اين خيال قشنگ بود كه حتي دوس نداشتم بقيشو بسازم. نميدوني چقدر خوشحال شدم وقتي بهم گفتي تصميم گرفتين با هم ازدواج كنين. راستي الان چند ساله ميشناسمت؟ فكر كنم پنج سالي شده باشه. من هنوز همون بچه پرروام كه رو صندلي تو جا خوش كرده بود. چه روزايي! شب كاريا، تا صبح كار تحويل دادنا، املت درست كردنا، مسخره بازييا، نقشه دزدي كشيدنا…سفر رفتنا. ميدوني اگه قسمتهاي خاطرات خوب ذهن منو ورق بزني، اسم خودتو تو خيلي از ورقاش پيدا ميكني. دوست خوبم! داداشم! همكارم! دوستم! سعادت، خوشبختي، موفقيت و آرامش، آرزوي من براي تو. من نمي گويم در اين عالم، گرمپو، تابنده، هستي بخش چون خورشيد باش. تا تواني پاك و روشن، مثل باران، مثل مرواريد باش. به ياد خودمو خودت! دوستيمون پايدار تا ابد... خوب! حالا هر چي ميخواي حرفـ… آخِي! بيا بدبخت! بگير اشكاتو پاك كن. فوووووووووزززززززپ. موف، موف!!؟؟

هیچ نظری موجود نیست: