شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۳

اعتماد

اعتماد! داشتن يا نداشتن مساله اين است. همه آدما خوبن مگه خلافش ثابت بشه. يه خوشبين ايداليست! خوب همه بدن مگه خلافش ثابت بشه، خوب شد. ايندفه يه بد بين افراطي! بالاخره نفهميديم، با كدوم ساز بايد برقصيم؟ اصلاً كي گفته بايد برقصي؟ خوب بس كي جواب مساله رو بده؟ اينش ديگه جاي فكر داره. چرا؟ اي بيخبران، راه نه اين است و نه آن! مگه من دستم به اوني كه به تو كتاب ميرسونه نرسه. اتفاقاً اينو يه جا شنيده بودم. كاملش يه چيز ديگس. از كجا معلوم داري راست ميگي؟ يعني به من اعتماد نداري؟ نه كه ندارم! اه، واسه چي؟ تو به من اعتماد داري؟ حالا كه تو نداري منم مشكوك شدم. اعتماد يه چيز دو طرفس. خارجيا چي بهش ميگن؟ ميوچووال ؟ آره خودشه. مثل دسته چپق كه بايد حتماً دوتا سر داشته باشه. ميگه اون فقط به درد خراط مي خوره. بالاخره ما چيكار كنيم؟ شايد لازم باشه صبر كني! تا كي؟ تا هر وقت كه بتوني اعتماد كني! تا اون وقت چه كنم؟ فقط تماشا كن و ايمان داشته باش. ولي نه از روي احساس. اونايي كه ارزش اعتماد ندارن از احساسات آدما استفاده مي كنن. هوشيار باش نه بي اعتماد!

هیچ نظری موجود نیست: