یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۳

فراموش‌كار

تورو خدا يكي به داد برسه. اين بچه از دست رفت. من كه طوريم نيست چرا كولي بازي در مياري؟ تو هيچي نگو. همه اولش همينو ميگن، دو قدم كه ميرن جلوتر پس ميوفتن. اي بابا! مگه دفه اولمه؟ اين دفه فرق داره. فرقش چيه؟ اين تو بميري از اون من بميرما نيست! ولي من هنوز همون آدم قبليم. فكر ميكني. گيريم هم كه باشي، الآن شرايط فرق كرده. اگر من... اااااااااااااه! انقدر با من بحث نكن. به جاي مقاومت يكم اون سلولاي مغزتو به كار بگير. تو عوض شدي!!! توقبلاً با خودت اقلاً صادق بودي. حالا چي شده تا موقع عمل ميرسه دست و پات ميلرزه، كم مياري، زبونت قفل ميشه. چه مرگته؟ چرا بهش نميگي؟ شايد كور شدي. واسم سخته اعتماد كردن. غلط كردي! پس كي بود ميگفت، ايمان داشته باش. خوب آخه فكر كنم هنوز يكم... ميدونم... شايد... شايدم نه... شايد تاحالا حتي دير هم شده باشه. وااااااي حتي نمي‌خوام بهش فكر كنم. ميترسي؟ يه كم. به ياد بيار كي بودي. چي فكر ميكردي. به ياد بيار كه اعتقاد داشتي چي درسته. راس ميگي، عوض نشدي. فقط فراموش كردي.

شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۳

اعتماد

اعتماد! داشتن يا نداشتن مساله اين است. همه آدما خوبن مگه خلافش ثابت بشه. يه خوشبين ايداليست! خوب همه بدن مگه خلافش ثابت بشه، خوب شد. ايندفه يه بد بين افراطي! بالاخره نفهميديم، با كدوم ساز بايد برقصيم؟ اصلاً كي گفته بايد برقصي؟ خوب بس كي جواب مساله رو بده؟ اينش ديگه جاي فكر داره. چرا؟ اي بيخبران، راه نه اين است و نه آن! مگه من دستم به اوني كه به تو كتاب ميرسونه نرسه. اتفاقاً اينو يه جا شنيده بودم. كاملش يه چيز ديگس. از كجا معلوم داري راست ميگي؟ يعني به من اعتماد نداري؟ نه كه ندارم! اه، واسه چي؟ تو به من اعتماد داري؟ حالا كه تو نداري منم مشكوك شدم. اعتماد يه چيز دو طرفس. خارجيا چي بهش ميگن؟ ميوچووال ؟ آره خودشه. مثل دسته چپق كه بايد حتماً دوتا سر داشته باشه. ميگه اون فقط به درد خراط مي خوره. بالاخره ما چيكار كنيم؟ شايد لازم باشه صبر كني! تا كي؟ تا هر وقت كه بتوني اعتماد كني! تا اون وقت چه كنم؟ فقط تماشا كن و ايمان داشته باش. ولي نه از روي احساس. اونايي كه ارزش اعتماد ندارن از احساسات آدما استفاده مي كنن. هوشيار باش نه بي اعتماد!