جمعه، آبان ۲۲، ۱۳۸۳

من تنهام

چند وقته مي خوام يه چيزي تو اين صفحه كوفتي بنويسم، چيزي به ذهنم نمياد. نه كه سوژه نباشه. حرفش نيست. هركي بهم ميرسه ميگه تو فكري. وقتي ساكتي داري به يچي فكر ميكني. چيه؟ به چي فكر ميكني؟ چرا ساكتي؟ يه چيزي فرق كرده. عوض شدي. شايد مدل موهامه؟ شايد! نه، يه چيز ديگس... تو مثل سابق نيستي اون آدم پر شر و شوري كه همه دوسش داشتن نيستي. «من» تنهام. «من» تنهام. «مـــــــــــــــن» تنهــــــــــــــــــام! چي ميگي ديوونه؟ اينهمه دوست داري. چشاتو باز كن، اينهمه آدم دور و برت هستن. نه، چشام مشكل نداره. دارم اين صفحه رو هم ميبينم. حتي يه كامنت يك كلمه‌اي هم توش نيست. پس اينارو برا كي مينويسم؟ «من» خستم! «من» هنوز كلي انرژي دارم! «من» از اينكه بگم «من» خسته شدم. دوست دارم بگم «ما»! ولي به كي بگم؟ با كي بگم؟ فقط تو ميشنوي. «من» هم كه به حساب نميام. «من» هميشه بودم. راست ميگي، «من» چقدر تنهام

هیچ نظری موجود نیست: